نه اتفاق عجیب و دوری نیست اما چه احمقانه است که بخواهی برای خاطراتت شریک بتراشی و آن‌ها را بکشانی به ورق زدن گذشته‌هایی که می‌خواهی و باید فراموش کنی. نمی‌دانم این روزها چرا اینقدر جمله‌ای که کیانیان در «آژانس شیشه‌ای» به پرستویی می‌گوید، در ذهنم رژه می‌رود: «دهه‌ات گذشته مربی»!! و من چقدر دوست داشتم همیشه بی‌دهه باشم. اما…

 گناه از من نبود که کودکان هم‌نسل من عروسک‌های‌شان در دست‌شان بود که مادرِ خواهران و برادرانِ کوچک خود شدند.

گناه از من نبود که پدر دوستم رفت یک جایی که به ما می‌گفتند برای وطن است و به جایش یک مشت فلز آمد و هیچ‌کس نفهمید دختر کوچکش شب‌ها چند بار روی پلاک خوابش برد و اسم پدرش را صدا کرد.

گناه از من نبود وقتی که ستاره‌های آسمان را می‌شماردم و اسب خوشبختی را می‌جستم، رد موشک ستاره‌هایم را محو کرد و آسمان شهرم مرگ‌باران شد.

گناه از من نبود که در حضور و غیاب‌های عبث کلاس‌های درس، امروز «علی» بود و فردا دیگر علی نبود.

گناه از من نبود که دل به صدای پسر همسایه‌ای می‌سپاردم که به زور به جنگش می‌بردند و او می‌گفت نمی‌خواهم بروم.

گناه از من نبود که فکر می‌کردم خدایی آن بالاهاست، خدایی که صدای مرا می‌شنید، خدایی که خانواده‌ام را حفظ می‌کرد و خدایی که خانواده‌های دیگر را حفظ نمی‌کرد. 

گناه از تو هم نیست که نسل من برای‌ات نسل عقده‌های فروخورده شده است، نسل اخلاق، نسل رویاهای سرکوب شده.

گناه از تو نیست که رویاهای دیجیتال دیده‌ای. به جای عروسک با کامپیوترت مادر بودن را تمرین کرده‌ای و به جای تفنگ و جنگ، مسلسل شیشه‌ای در دستت گرفته‌ای و بازی‌هایی کردی که برای زیر هجده سال ممنوع بود.

گناه از تو نیست که به جای استفاده‌ از نیمکت مدرسه به عنوان پناهگاه از ترس بمب و موشک، موبایلت را از ترس ناظم زیر میز گرفته‌ای تا کسی نفهمد که اس‌ام‌اس می‌دهی.

گناه از تو نیست که دیگر خواب لیلی هم نمی‌بینی و به جای آن‌که ساعت‌ها بایستی تا لیلی‌ات رد شود با دختری در قطب شمال چت می‌کنی و وب‌کم‌ات را روشن می‌کنی و آیکان قلب یاهو را می‌فرستی و با ستاره و ضربدر می‌بوسی.

گناه از تو نیست که حتا وقتی هم‌نسلات هم دربند می‌شوند، لاقیدانه شانه بالا می‌اندازی و می‌گویی: آرسنال ـ رئال مادرید چند چند شد؟

گناه از تو نیست که فکر می‌کنی دوره‌ی رفاقت هم به پایان رسیده و باید به روز بود. دیگر مد نیست که برای دوستان‌ات مایه بگذاری بی‌چون و چرا.

گناه از تو نیست که به لطف اینترنت آخرین کتاب‌ها را دانلود می‌کنی و با استادت مجادله که تو فهم درک آدورنو را نداری برای مثال! 

پشت سر من دهه‌ای ایستاده که برای آب خوردن هم تحلیل داشت. درست یا غلط بودنش با گذر زمان. اما من این شدم. پشت تو من ایستاده‌ام با دنیای متلاشی‌شده‌ی دوران کودکی، دوره‌ی پرتاب. پشت نسل بعد هم تو ایستاده‌ای… فقط نگرانم که مبادا او هم به تو و خاطرات دیجیتال‌ات تف کند.. کجاست انسان بی‌دهه‌ای که خاطرات جمعی روزگارش را به دوش نکشد و نگاه شماتت‌بار نسل قبل و بعد را تاب بیاورد؟!