هر از چند صباحی دست بر قضا بزرگی می‌میرد و با مرگش دیگران را نه بزرگ‌تر، که معروف‌تر و محبوب‌تر می‌کند. موج‌های زیادی برمی‌خیزند که از خیزاب‌های مرگ، ماهی‌های ناموری صید ‌کنند. حال قرعه فال به نام «قیصر امین‌پور» افتاده است. همان شاعری که تا پیش از این روشنفکران حاد، ارتجاعی‌اش می‌خواندند و حتا ایرادهای پرشماری بر پایان‌نامه‌ی دکترایش می‌گرفتند. و اصول‌گرایان حاد نیز این روزها‌ی او را خارج از دایره اندیشگی خویش می‌شماردند. مرگ برای ایرانی جماعت فرصت مناسبی است تا خودی نشان دهد. تا از پستوهای خانه‌ها و روزنامه‌ها و مجلات و کانون‌های فرهنگی، عکس و نامه و جلسه و نوار و … خارج شود و دائم به خورد خلق‌الله بدهند که بله در هشت سال گذشته ما هزار بار با استاد امین‌پور بر سر میز مباحثه و مذاکره نشسته‌ایم و گل گفته‌ایم و گل شنفته‌ایم. حال بماند که شاید روزی از دور تنها به اقتضایی دستی برای هم تکان داده‌اند. اما همگی دوستان پس از مرگ‌اند و قافله‌سالاران ارادت‌ورزی.

از قضای روزگار قیصر از زمره مردان بخت‌ور ایران زمین بود که حداقل نقطه تلاقی راست و چپ به شمار می‌رفت و کسی نمی‌توانست انگ صد در صد با این جناح یا آن جناح‌بودگی را به او بزند و این بختی برای دیگران فراهم می‌آورد تا یادش را نیز تکه‌تکه کنند. اما آیا از میان این همه سینه‌چاک و مرید و بنده‌ی حلقه به گوشی که این روزها در دم می‌رویند کسی از دردهای سالیان اخیر او خبر داشت؟ آیا این همه که به بدرقه جنازه‌اش رفتند، گفتند که باید شرایطی فراهم کرد تا هزینه درمانش به حکم ادب و احترام به اهل قلم به گونه‌ای پرداخت شود؟ آیا کسی به دیالیز شدن او پیش از این فکر کرد حتا؟ آیا جز دانشجویان‌اش کسی تکیدگی او را از غایت درد فهمید؟

و باز صد البته قیصر از شاعران بخت‌ور این سرزمین بود و چه بسا بودند شاعرانی که رفتند و جنازه‌بازی ایرانی جماعت نیز بدرقه‌ی راه‌شان نشد. شاعرانی که در گمنامی تمام مردند و در بدترین شکل ممکن.این بلا دامن‌گیر معاصران نیست. چنان‌چه اگر نیک نگاه کنید این روزها فریاد وا مولانای‌ هر ایرانی نیز به هواست که واویلا مولانا تغییر ملیت داده است. با نگاهی اجمالی و نه چندان از سر دقت و حوصله به افرادی که فریاد سر داده‌اند و بیانیه نوشتند می‌توان دریافت که جز اندکی، هیچ یک تاکنون تمام آثار مولانا را نخوانده است. نه تنها تمام آثار، که اندیشه مولانا را نمی‌شناسد اما بر سر جنازه‌اش چانه می‌زند. ملیت مولانا را می‌خواهد از آن خود کند اما نمی‌داند اگر مولانا به تاراج رفته است ناشی از کم‌توجهی ملی به اشعار اوست نه به مقبره‌اش. نسل جدید ما کلا با مولانا به پستوی قهر‌آمیز رفته است و پشت به پشت نشسته است، اما اگر حرفی شود که مولانای پارسی در اختیار ملت ترکیه درآمده است، رگ غیرتش می‌تپد و در همین تپش می‌گوید به قول مولانای بزرگ!!:

بسی رنج بردم در این سال سی

عجم زنده کردم بدین پارسی!!!

 و حال بماند که حتا در انتساب این بیت به فردوسی نیز این اواخر تردید کرده‌اند اما خب جوان ایرانی چه می‌داند که مولانا با فردوسی تفاوت دارد. مهم جوگرفتگی فرهنگی است و صنعتی برخورد کردن با مفاخر.

از این مثال‌ها بسیار است مدتی تب فردوسی می‌گیرد و گاهی تب حافظ و گاه مولانا. گاه مزار فروغ، گلستان می‌شود و قرائت‌های مختلف از دیوان اشعارش راهی بازار می‌شود و گاه شاملو و … این رشته سر دراز دارد انگار. تنها می‌توان گفت ای‌کاش به جای این‌همه آه و واویلا و جنازه‌دوستی حاد، کمی بیشتر تعمق  می‌کردیم.  آثار آنهایی که رفته‌اند را  می‌خواندیم به جای آن‌که کتاب‌هایشان را چونان کتاب مقدس ببوسیم و بر قفسه‌های کتاب‌خانه زینت کنیم، و از معاصران تا بودند بیشتر می‌آموختیم و به جای صدهزار رثا و مرثیه، به بازشناسی اندیشه‌ها و آثارشان می‌پرداختیم تا از میان نرود. وگرنه هرکسی بی‌گمان می‌تواند پس از مرگ تسلیتی بفرستد و بر سینه‌ بکوبد..