و او غایب بود. درست میان لیوان‌هایی که می‌شکستم بی صدا. درست میان خوابی که دندان به بالش می‌کشیدم. میان نفس‌هایم. میان بودنم. میان چشم‌هایم. میان دست‌هایم. و  او همیشه غایب بود.

و من بودم. مثل همیشه پر. مثل همیشه، همه‌جا. مثل همیشه بودم. انگار چیزی نبود. گنگی من میان این همه آدمی که سلام می‌کنند، که خم می‌شوند، که خم می‌کنند. انگار ضمیری غایب بود. جملات من همه با اویی شروع می‌شد که نبود و به اویی ختم می‌شد که نخواهد آمد. رفتنش را دیده بودم. زیر ضربه‌های گاری بازمانده از قرن‌های گذشته و زیر سم اسب‌ها که له می‌شد که ته می‌کشید که می‌مرد. من اما بودم. مثل بیوگان هزاران ساله، پوست می‌دریدم. چروک می‌خوردم. می‌شنیدم و می‌بریدم. او اما نبود. او نبود که باور کند نبودنش را تاب نمی‌آورم. باور کند که میان این همه آدم، میان این همه دست‌های به التماس دراز، میان این همه چشم‌هایی که زل زده‌اند به خلا‌های ناپدید من، کسی مثل من نابود می‌شود. می‌میرد. سکوت می‌کند. فریاد می‌کشد. می‌خوابد. خواب می‌بیند. بیدار می‌شود. نبودن را حس می‌کند… او سال‌هاست که دیگر نیست….