میان این همه دشواری برای نوشتن و این همه گریز من از دیده شدن. شاید دنجگاهی باشد تا بتوانم اندکی از دغدغههایم بیواهمهی قضاوت بنویسم.
گاه نفس چنان بر سینه پای میفشارد که انگار ثانیههای آخر زیست است. ثانیههای آخر شنیدن و شنیده نشدن. همیشه با نوشتن آرام بودهام. سالهاست که خلوتنگاری کردهام در کوچهی پشتی پلکهایتان که مبادا گریبانگیرم شود آنچه میگویم.
امیدوارم تاب نوشتن بیاورم و دیگر این وبلاگ را حذف نکنم. امیدوارم فقط.

1 comment
Comments feed for this article
سپتامبر 3, 2007 روی 7:05 ب.ظ
حسام
هرقدر خود را از چشم افتاب بپوشانی
هرقدر پنجره ها را ببندی
هرقدر پشت دیوار پنهان شوی
هرقدر چشمهایت را ببندی
بالاخره یکی پیدایت می کند
هرقدر اسم آدم ها را از دفتر تلفنت خط بزنی
هرقدر سیم تلفن را بکشی
هرقدر عکس های قدیمی را پاره کنی
بالاخره یکی پیدایت می کند
پشت یک پنجره یا ته یک کوچه یا مچاله شده در یک عکس کهنه
بالاخره یکی پیدایت می کند